مامانی مجرد

TinyPic image 

هنوز مدرسه نمی رفتم. خاله و دایی ام داشتند می رفتند مدرسه شون ,لوس باز ی در آوردم که باید منم با خودتون  ببرید .دایی گفت :مگه مدرسه خونه خاله هستش که تو رو ببریم .منم حالیم نمی شد خودم رو کشتم که باید باشما بیام .دایی بعد کلی کلنجار رفتن با من ,گفت :باشه بیا بریم .خوشحال و شنگول راه افتادم که حرفم رو ,روکرسی نشوندم. دایی هی می گفت :بچه برگرد. منم از رو نمی رفتم .چسبیده بودم از پاچه شلوار دایی که یه دفعه سرم کلاه نره.یه جایی رسیدیم که باغ بود و جوی آب داشت .دایی گفت :ببین قورباغه رو چه قشنگه بچه شو نگاه کن ..منم محو تماشا شدم قورباغه رو دیدم ولی از بچه اش خبری نبود .گفتم کو بچه اش کو, دایی گفت: یه ذره جلو بری می بینی .از شوق دیدن قورباغه ها همه چی رو فراموش کردم .دنباله قورباغه ها بودم یه دفعه برگشتم دیدم خبری از دایی و خاله نیست .رو دست خورده بودم.به هر زحمتی بود یکی از قورباغه هارو گرفتم و داشتم سلانه سلانه و بی حوصله و شکست خورده می رفتم که چشمم به سا ختمون یه مدرسه خورد .یواشکی رفتم تو .قورباغه رو پشتم قایم کرده بودم یکی داد زد :کجا گفتم هیچی اومدم دنباله خاله ام  . مرده داد زد: بدو برو خونه تو ن. بدو ببینم
منم مثل موش آب کشیده عقب گرد زدم .ولی پشت در مدرسه قایم شدم و بابای مدرسه رو دید زدم .همین که دیدم حواسش نیست یواشکی رفتم داخل, یکی یکی از پنچره ها به کلاسها سرک می کشیدم تا خاله رو پیدا کنم خیلی عصبی بودم که گول خورده ام .همین جوری که می گشتم پیداش کردم یه لحظه فکری به مغزم زد ,قورباغه رو از پنچره پرت کردم داخل کلاس,وای دخترا داشتند جیغ می زدند و هر کدوم یه طرفی می دوید ,داشتم حال میکردم وقتی دیدم خاله رفته رو میز و بالا پایین می پره ,بابای مدرسه به صدای بچه ها داشت می اومد طرف ساختمون ,دیدم نه دیگه هوا پسه ,د برو که رفتم ,داشتم با خودم میخندیدم ,نمی دونید  که چه کیفی داشت
حالا بعد اون سالها خاله ماجرای قورباغه رو که تعریف میکنه می گه نمی دونم کار کی بود, منم  اصلا خودم رو لو نمی دم و تو دلم میخندم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:20  توسط مامانی مجرد  | 

یاد اون روزها

                                       

                                  TinyPic image

یادمه کلاس سوم دبستان بودم و شيفت بعد از ظهري که مامانم رفت بازارو خواهر کوچکم رو به من سپرد وسفارش کردکه زياد مشغول بازي نشيد تا مدرسه تون دير نشه و سر وقت بريد به کلاس برسيد.مامان که رفت ما نشستيم برا خودمون بازي کرديم و ... از بازي که خسته شديم من  از خودم قصه بافتم و تحويل خواهرم دادم اونم محو قصه شده بود
چه قصه اي ....
قصه که تموم شد به ساعت نگاهي انداختم به خواهرم گفتم داره ديرمون مي شه پاشو بريم مدرسه
دوتايي راه افتاديم طرفه مدرسه ,کوچه ما وقت مدرسه خيلي شلوغ ميشد ولي نمي دونم برا چي کوچه و خيابونا خلوت بودند .فکر که کرديم گفتيم شايد عقربه هاي ساعت رو اشتباه ديديم و هنوز وقت مدرسه نشده و زوده ..برا همين بي خيال و خوشحال از اينکه فرصت بازي داريم .آروم و بازي بازي رفتيم به طرفه مدرسه .همين که رسيديم مدرسه ديديم نه بابا انگاري امروز هيچ کي نميخواد بياد مدرسه .روزهاي قبل که زنگ آخر شيفت صبح بود حياط مدرسه شلوغ ميشدولی خبري از بچه ها نبود
خلاصه رفتيم داخل ساختمون مدرسه .چشمتون روز بد نبينه ناظم مدرسه با خط کش بلندش جلو ما سبز شد . داد زد: الان وقت  اومدنه . بچه ها دارن ميرند شما الان زنگ دوم تشريف مياريد مدرسه, برا چي دير کرديد. خانم ناظم رو کرد به من وگفت :خجالت نمي کشي خواهرت کوچکتره. تو برا چي دير کردي !!!!
خواهرم پريد وسط حرف خانم ناظم و گفت: اين داشت برا من قصه تعريف ميکرد برا همين ديرمون شد
منم هاج و واج داشتم به خط کش بلند خانم نگاه ميکردم. خانم ناظم رو به من کرد و گفت : دستات رو با ز کن سه چهار تاکه زدم رو دستت قصه گفتن يادت ميره . جور خواهر کوچکت را هم تو مي کشي و عوض اون ميزنم رو دست تو.. خلاصه چي بگم
چند تا خط کش نوش جان کردم .خواهرم هم داشت مظلومانه منو نگاه مي کرد..بعدا فهميديم ساعت با قصه من خوابش برده بوده...

سالها از اون ماجرا گذشت و منو خواهرم شديم مربي مهد کودک .يه روز خواهرم اومد خونه و بهم گفت: چند سال طول کشيد ولي انتقام تو رو از اون خانم ناظم گرفتم
من با دهني که تا بنا گوشم باز مونده بود پرسيدم چه جوري . خواهرم نشست تعريف کرد که انتقام گرفتم اونم چه جوري بشنوي حال مي کني .
خواهرم اين جوري تعريف کرد که:
نشسته بوديم مهد کودک يه خانمي اومد داخل ساختما ن و از ما خواست که اجازه بديم بره دستشويي مهد کودک . اول خواستم بگم خواهش ميکنم    بفرماييد که يه دفعه دقيق که نگاه کردم ديدم بله اين همون خانم ناظم هستش. يه دفعه همون صحنه خط کش خوردن تو يادم افتاد که چه مظلومانه داشتي دستات رو مي بردي پشتت تا قايم کني و خانم مي گفت دستت رو بيار جلو ...
حس انتقام جويي من گل کرد , وشيطون اومد گولم زد.و گفتم مديرمون اجازه نميده .متاسفم . . . خانم ناظم که حالا هم سني ازش گذشته بود گفت : نمي  تونم خودم رو نگه دارم چه جوري برم برسم خونه
منم توي دلم گفتم اين به او ن در چش کن شلوارت.راسته که ميگن کوه به کوه نمي رسه  آدم به آدم مي رسه

ولي بعضي وقتا که اين خاطره يادمون مي افته خواهرم متاسف مي شه

مي گه کاش شيطون گولم نمي زد .و بد جنسی نمی کردم. اجازه ميداديم خانم ناظم ميرفت دستشوي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:59  توسط مامانی مجرد  |