تبليغاتX
پاورچین تا عشق

پاورچین تا عشق

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

    کاش کودکی بودم و بزرگترین شیطنت زندگی ام

               نقاشی روی دیوار بود

 

جمعه سیزدهم دی 1387 |

 

دعای شب كودک :

 

 خدايا ! خودت می دونی آب كم خوردم ،

 

 جيش هم كردم ، پس كمک كن صبح كتک نخورم !

 

 آمييين

 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 |

بعد مدتها اومدم که آپ کنم Computer یه مطلب نوشتم از جشن  تولد بچه های مهد

دیگه به اونجا رسیده بودم که نوشته هام رو ثبت کنم که ال آی خواهر زاده ام

( ۱/۵ ساله هستش )شیطنتش گل کرد و سیتم رو خاموش

بعدش هم خودش می خنده و می گهYah:جالبه

منم قربون صدقش میرم و می بوسمش

چون ارزش اون برا من Heart Smileاز هر چیزی بالاتره

94ewjtnnjgw6io17oh3.jpg عکس Elay

شنبه یازدهم آبان 1387 |

روز دختر مبارک

                   

جمعه دهم آبان 1387 |

 روز جهانی کودک مبارک

          big-hugمن کودکم    قلبی دارم پر از شکوفهlove-h

           star من کودکم   چشمی دارم پر  از ستاره star

         من کودکم   فردای من پر   از امیده

       من کودکم   دنیای من پر   از ترانهdancing

    من کودکم  آرزویم   صلح و    دوستی

      

             من کودکم  فرداها را من   می سازمpeace   

   roseمن کودکم   دنیای بی جنگ  می خواهمgood-luck 

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

انبر دست

حتما برا یه بارم که شده  پیش اومده که اسم یه شخص یا شی رو برا یه لحظه فراموش کرده

باشید انگاری که عمرا اسمش رو نشنیدید .

کلاس اول راهنمایی بودم که معلم حرفه و فن منو برا امتحان شفاهی صدا کرد.منم که درس رو

فول بودمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir با اعتماد به نفس فراوان بلند شدم و همه سوالات روجواب داده بودم که رسیدیم به

انبر دست خانم معلم انبردست رو گرفت دستش و پرسید اسم این چیه منم که انگار ی تو

عمرم اصلاانبردست ندیده باشمهرچی به مغزم فشارآوردم.وخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irا دقت کردم که اسم این چی

می تونه باشه یادم نیومد که نیومد. درهمون حین داشتم خاطرات خونه مون رومرور می کردم که

بابام می گه دخترم بدو برو چی رو بیار که باهاش  .... یادم نیومد که نیومد . انبردست همون

جوری دست معلم مونده بود منم زل زده بودم بهشخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 خانم معلم بر گشت گفت یعنی تو خونه تون از اینا ندارید ای بابا مگه می شه.انبر دست

داشت  این جور ی منو نگاه می کرخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irدو می گفت من همونم که واسه گیجی تو می میرم منم

بهش گفتمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir به هم میرسیم

خلاصه همین انبردست باعث شدم که نمره ام کم بشه .حالا دیگه انبردست برام خاطره شده

هیچ وقت فراموشش نمی کنم


این نظر یکی از دوستانه که به صورت خصوصی برام کامنت گذاشته . منم برا اینکه بگم خیلی جسورم

و از این حرفا  بدون هیچ گونه سانسور همه رو این جا کپی زدم .اگه میخوای امتحانم کنید که من

چقده اعتماد به نفسم بالاست که انتقاد پذیرم و از این حرفا منتظر نظرات شما هستمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir


سلام.
گفتم شاید دوست نداشته باشین که نظرم رو در مورد خود وبلاگ علنی بگم. اول بگم که من خوشم نمیاد الکی بیام و تعریف کنم. رک و صادقانه نظرم رو می گم و ایرادات رو عنوان می کنم. پس لطفا ناراحت نشین و شما هم اگه اومدین وبلاگ من ، نظرتونو صادقانه بگین. البته نیازی نیست تو نظر خصوصی ایرادای وبلاگ منو عنوان کنین.
اگه انشالا اومدین وبلاگ من و نظرات بچه ها رو دیدین ، متوجه می شین که اونجا چه جوی داره.
حالا.
در مورد قالب وبلاگ. قالب وبلاگ فوق العاده سنگینه. بخاطر همین هدر(سربرگ) وبلاگ دیر لود می شه. خیلی دیر. حالا انشالا اگه خواستین ، این مشکلو براتون حل می کنم. کافیه بگین.
با عکس (نقاشی) یه دختر بچه تو قسمت توضیحات و منو های وبلاگ.
در مورد اسم نویسنده (مامانی مجرد) باید بگم یه اسم فوق العاده پیدا کردین.
این وبلاگ از معدود وبلاگاییه که اسم نویسنده ش ، به نوشته هاش می خوره. یعنی مشخصه که از اول هدفتون و سبک نوشتنتون مشخص بوده. در این مورد بهتون تبریک می گم.
ولی در مورد اسم وبلاگ. اسم قشنگیه ولی اصلا و ابدا به نوشته های وبلاگ نمی خوره. دوستانه بهتون پیشنهاد می کنم که اسمی براش بذارین که به سبک نوشته هاتون بخوره.
امیدوارم از این نظرم ناراحت نشده باشین. فقط خواستم مث همیشه رک و صادق باشم تو نظر دادن.
اگرم با من کاری داشتین ، با همین آیدی (      ) می تونین بهم پی ام بدین یا اف بذارین یا ایمیل بزنین.
هر کمکی از دستم بربیاد در خدمتم.
موفق باشین.
بازم میام. تو هم بیا. می بینمت... http://is-namakpaash.blogfa.com/


شما چی می گید؟

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |

با اینکه خیلی خسته هستم ولی نتونستم بی خیال وبلاگم شم 

با خودم گفتم بیام یه چیزایی بنویسم

هم از بیکاری بهتره هم اینکه یه بهونه می شه برا آپ جدید که

دوستان خیلی اصرار دارند من زود زودآپ کنم

دیروز بچه های ۳ و ۴و ۵ ساله رو برده بودیم اردو تفریحی و امروز

۵شنبه بچه های آمادگی رو یعنی ۶ ساله هارو. جاتون خالی

 خیلی خوش گذشت خودمون بیشتر از بچه ها از این اردو و

گردش لذت بردیم

عکساشو دارم اگه شد عکساشو میذارم که ببینین . من که از

بچه ها عکس می گرفتم برا خاطر دل خودم عکاسمون میگفت

خانم صادقی شما دیگه دکان منو با این عکاسی تون دارید

 تخته میکنید

همین که بچه هارو سوار اتوبوس کردیم از آقای راننده خواستیم

که بذاره رو دنده و برامون با اجازه

خودمون آهنگهای مجاز پخش کنه /اونم چشمی گفت و

مجلس ما رو بیشتر شادمانه کرد

اتوبوس که زیر پلها یا زیر گذرا رد می شد بچه ها بیشتر ذوق زده

و پر از هیجان می شدند و

انرژی  خود را با جیغ زدن و فریادهای  بلند تخلیه می کردند .

دیدن این صحنه ها بیشتر هیجان

و لذت داره تا خوندنشون فقط خواستم بنویسم یادم باشه که

امروز و دیروزم یه تنوع و هیجانی درخاطراتم بوده همین

بعده سوار شدن به وسایل بازی / برا ناهار رفتیم غذا خوری /

غذارو که نوش جون کردیم / همین که رسیدیم حیاط مهد کودک

 بچه داد زدند ما بستنی می خوایم یالله ما بستنی  میخوایم

یالله/ بستنی رو هم  خوردیم تا دیگه چیزی از خوشی روزگار جا

نمونه

پنجشنبه نهم خرداد 1387 |

دیگه امتحانات بچه های مهد شروع شده

نمی دونید مامانا بیشتر از بچه ها استرس دارند

داریم سرود خداحافظی رو میخونیم

یه روز تومهد کودک بهار بهار رو خوندیم

یه روز دیگه سرود کبوترا رو خوندیم

دیگه بهار تموم شد تموم گلها واشد

 خداحافظ خدا حافظ(۸)

یه روز همه از خونه پرنده ها از لونه

تو یک بهار زیبا رفتیم سراغ پونه

کلاغهای خبرچین بیایید تو مهد پاورچین

خداحافظ خداحافظ(۸)

چه روزگاری داشتیم تو سینه غم نداشتیم

گلهارو  دونه دونه تو باغچه مون می کاشیتم

مدیرمون مهربون مربی هاهمزبون(۲)

خداحافظ خداحافظ(۸)

تو مهد کودک ما عروسکها می مونند

به کودکان نو پا لالا میخونند

کبوتر های خسته یه دسته و یه دسته

رو بام مهد کودک نشسته و نشسته

خداحافظ خداحافظ(۸)

 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 |

آهای معلم بد...

 

 

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..

چند تا ستاره بسه براي جمع و منها

براي ضرب و تقسيم تا کشف اين معما

تا بوسه ي قديمي چند تا ترانه راهه

چند تا سپيده رنگي چند تا سپيد سياهه

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..


 

به تيغ آفتاب قسم نفس بريده منم

از لج اين کج کلاه دوباره رج مي زنم

جريمه هاي خطي جريمه هاي حرفي

جريمه هاي آبي جريمه هاي برفي

علم بهتر است يا ثروت ، گوشه ي پرت نيمکت

بغل بغل تعارف غزل غزل خشونت

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..

بغض کدوم پرنده بايد هنوز بباره

زخم کدوم قناري مرهم اين دياره

چند تا شکار آهو تا ته بيشه مونده

تا اينجا داغ آواز چند تا قفس سوزونده

تا بوسه ي قديمي چند تا ترانه راهه

چند تا سپيده رنگي چند تا سپيد سياهه

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 |

دسته گل من برا مامان

تازه از تهران به تبریز اسباب کشی کرده بودیم و منم بیشتر از ۵ سال نداشتم

تا اونجا که یادمه هنوز کودکستان نمی رفتم . مامان برا یه کاری باید می رفت

خونه عمه و کارش هم عجله ای بود . منو به بابا سپرد و وقتی میخواست از در

خارج شه به بابا سفارش کرد که اگه دیر کردم برنج خیس کنی. میام شام درست

کنم. مامان که رفت بابا گرفت خوابید اون هم چه خوابی . منم مشغول بازی بودم

هوا که تاریک شد هر کاری کردم که بابا بلند شه و برنج خیس کنه ازخواب بیدار نشد

خودم دست به کار شدم و گونی برنج رو کشون کشون آوردم آشپزخونه و توی ظرفا

هی برنج ریختم هی آب ریختم / خلاصه برنجا که خیس می شدند و جاشون تنگ میشد

یه ظرف دیگه می آوردم / خونه پر از ظرف شده بود

مامان که از راه رسید به صدای داد و فریادش بابا از خواب پرید و دیدند که دختر زرنگ

و حرف گوش کن چه دسته گلی به آب داده .خلاصه اون شب همه مهمون ما بودند

                                                                

                                          

جمعه نهم فروردین 1387 |

Weblog Themes By Blog Skin